در مطلب قبل نوشتیم که علیرغم پندار بسیاری از مردم، صوفیان همواره از کنشهای اجتماعی کناره نمیگیرند و حتی ممکن است، چنان که در داستان شیخ نجم الدین کبری دیدیم، در جنگها نیز مشارکت کنند. اما صوفیان جنگ خود را خود انتخاب میکنند و این انتخاب برای همۀ آنها لزوما یکسان نیست. به هر روی، صوفیان، چنانکه شیوۀ عمومی ایشان است، در این انتخاب چشم به اشارات و الهامات الهی میدوزند.
________________________________________
یکی از آموزندهترین نمونههای این انتخاب را میتوان در خاطرهای کوتاه و رؤیا گونه یافت که از شیخ ابوالحسن علی بن عبدالله شاذلی (م. 656 ق.) نقل شده است. او که از سادات حسنی بود، در حوالی شهر طنجه، در لبۀ افریقایی تنگۀ جبل الطارق، متولد شد و در همان نواحی با مرشد خود، شیخ عبدالسلام بن مشیش ملاقات کرد و سپس در تونس ساکن شد و بعد از چند سال، از آنجا به سفلای مصر رفت. طریقت گستردۀ شاذلیه خود را منسوب به او میداند.
خاطرهای که در ادامه از شیخ ابو الحسن شاذلی خواهد آمد، مربوط است به سال 647 هـ. و به ایامی که لویی نهم، پادشاه فرانسه، ناوگان عظیم صلیبیون را از مدیترانه گذرانده بود تا مصر را از مسلمانان بستاند. ناوگان صلیبی صبح یک روز بهاری به ساحل دمیاط رسید. شامگاه روز بعد، سپاه مصر دمیاط را رها کرد و رفت و مردم نیز ناچار شهر را تخلیه کردند. روز بعد صلیبیون به راحتی وارد شهر خالی از سکنه شدند. مصریان بیم داشتند که دشمن غالب شود و اسلام از مصر محو گردد. هر کجا جنگجویی بود، هرچه در وسع داشت فراهم کرد و خود را به شهر منصوره رساند تا راه صلیبیون را سد کند. منصوره در دو منزلی جنوب غربی دمیاط بود. سلطان ایوبی مصر هم خود را به منصوره رسانده بود. دو گروه نزدیک به یک سال در مواضع خود ماندند و درگیریهایی پراکنده رخ داد. در آن میان، در پاییز آن سال، سلطان مصر درگذشت اما ملکه مرگ او را مخفی نگاه داشت و نامۀ بسیار مؤثر و تکاندهندهای از سوی وی جعل کرد و به قاهره فرستاد تا مردم را به جهاد برانگیزد. نامه بر سر منابر قرائت شد و موجب شد جمعیتی کثیر از هر طبقهای برای دفاع از منصوره رهسپار شود. نیمه زمستان همان سال، صلیبیون که گویا به مرگ سلطان پی برده بودند، به منصوره حمله کردند و غافلگیرانه وارد شهر شدند. فرماندۀ نظامی شهر بیدرنگ کشته شد و انبوه مسلمانانی که برای جنگ آمده بودند، نتوانستند خود را سامان دهند و گریختند. تنها گروهی از غلامان ترک – مملوکان بحری – مقاومت کردند و سرانجام همیشان دشمن را در هم شکستند و از شهر راندند. لویی، پادشاه فرانسه، در محاصره افتاد و بهار سال بعد خود را تسلیم کرد. او را به زنجیر کشیدند و به منصوره آوردند و سپس در ازای چهار صد هزار سکۀ طلا اجازه دادند با باقیماندۀ سپاهش از مصر برود.
در آن روزگار شیخ ابو الحسن شاذلی نیز به منصوره آمده بود. نمیدانیم آیا او نیز به نیّت جهاد آمده بود یا نه. به هر حال، از خاطرهای که نقل کرده در مییابیم که چنین آرزویی در دل داشته است؛ اما اشارت الهی جنگی دیگر و جنگافزاری دیگر برای او مقدّر کرده بود. اینک آن خاطرۀ رؤیا گونۀ شیخ ابو الحسن علی شاذلی:
«در آن سال که دشمن فرانسوی وارد دمیاط شده بود، من در مصر بودم و در جایی خفته بودم که آن را منصوره مینامند. سواری جوشنپوش دیدم که بر اسبی سترگ نشسته بود و شمشیری به دوش گرفته بود و سپری به دست داشت و در راه خدا جهاد میکرد. [با خود] گفتم: ‹اگر مرا نیز چنین جنگافزاری بود، همراه وی در راه خدا میکوشیدم.› همان دم رو به من کرد و گفت: ‹ای علی، بر مرکب یقین بنشین و جوشن توکّل درپوش و شمشیر رضا به دوش گیر؛ تو را سپرِ صدق باید و خدنگِ علم؛ آنگاه خصم خدا را و خصم خود را هراسانده باشی ...›» (از کتاب التقیید فی ترجمة الشیخ أبی الحسن علی بن عبد الله الشاذلی، به روایت عبد النور بن محمد بن أحمد العمرانی – م. قرن هشتم هـ.)
یکی از جدیترین مشکلات بخشی از مردم با طریقتها نحوه رفتار صوفیان با پیرانشان است. ادب و آداب صوفیان نسبت به پیر برای پرسشگران یادآور رفتار اقوام عقبمانده با پادشاهان است. به گمان ایشان، احترام درویشان به پیرشان خارج از اندازه و غیرعقلانی است. ادامه مطلب ...